دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

بلا چاو... (برای پارتیزان احسان فتاحیان)

پیش نوشت

این نوشتار را شب یلدا هم‌زمان با چهلم احسان فتاحیان نگاشتم. اما از بس این روزها نوشته‌هایم احساسی شده و رنگ و بوی مرثیه به خود گرفته، که در تردید تک خوانی یا اشتراک گذاری، انتشارش یک هفته به تأخیر افتاد.

ـ ـ ـ ـ ـ

حالا که برایت می‌نویسم چهل روز از 20 آبان 88 گذشته، روزی که هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. حالا که برایت می‌نویسم چله‌ی تو با شب چله‌ی زمستان مصادف گشته، شبی که هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد. و 4380 روز گذشت تا چهلم تو با سال‌گرد مرگ برادرم تقارن یابد. طناب داری که چهل روز پیش در سن 27 سالگی بر گردن تو انداختند؛ شهاب 12 سال پیش وقتی که تنها 17 سال داشت بر گردن خود آویخت. و من در بازگشت از مدرسه اولین کسی بودم که تاب خوردن او را بر چهارچوب در اتاق دیدم. با دستپاچگی به زمین کشیدمش و دهان در دهانش گذاشتم تا نفس را به او بازگردانم. اما تلاشم هیچ اثری نداشت. همان گونه که تلاش‌ها برای نجات جان تو فرجامی نیافت.

امشب طولانی‌ترین شب سال است و من می‌خواهم در دل سیاه این شب تیره و تار با خیره شدن در چشمانت که شفافیتش از پس عکس هم پیداست، با تو از دردی سخن بگویم که با سپیدی سحرگاه آن چهارشنبه‌ی لعنتی بر جانم افتاد. اعتراف می‌کنم تا آن لحظه که مسئول سردخانه‌ی گورستان سنندج هویتت را تایید نکرد باور نداشتم که تو را اعدام کرده‌اند. در تمام مسیر زندان تا گورستان که آمبولانس حمل جسد را تعقیب می‌کردیم نمی‌خواستم باور کنم مسافر آن آمبولانس تو هستی. هر چند تصور بودن هر کس دیگری در آن اتومبیل دردناک بود.

وقتی صبح همان روز پای درد و دلت از زبان مادر و خواهران حبیب لطیفی می‌نشینم که با گریه و زاری از آخرین ملاقات‌شان در زندان سنندج با حبیب و تو سخن می‌گویند این درد بیش‌تر خود را نشان می‌دهد. کودکی که از خردسالی بی‌مادر می‌شود. پسری که در زندگی سختی بسیار می‌کشد و برادری که دلش یک خواهر می‌خواهد. این آخری را هم‌درد بودیم احسان!

خانواده‌ات اصرار دارند که مراسم خاکسپاری باید در زادگاهت کرماشان انجام شود. به آن‌ها می‌گویند به دستور قاضی جسد را تا دو روز دیگر تحویل نمی‌د‌هند. اما دروغ گفتند! خواستند از سر بازمان کنند تا چون دزدان با استفاده از تاریکی هوا جنازه را مخفیانه به کرماشان انتقال دهند و ساعت یک شب در آخرین قطعه از گورستان شهر دفن کنند. تنها با حضور پدر و برادرت. بدون هرگونه تشریفات معمول. نه غسل و نه کفن و نه نماز میت. هیچ کدام!

قامتت بلندتر از طول چاله‌ای‌ست که برایت کنده‌اند. از درون همان کاور مشمایی که بر پیکرت کشیده‌اند پاهایت را جمع می‌کنند تا در تنگی دل خاک به زور جایت دهند. جسم تو که دیگر احساس نداشت، اما چه دردی کشیدند پدر و برادرت با دیدن این صحنه.

ظهر روز بعد مزار بی‌نام و نشانت را در دور افتاده‌ترین قطعه‌ی گورستان شهرمان می‌یابم. برای رسیدن به تو باید از کنار کیانوش آسا و حسین طهماسبی گذشت. آن تکه خاک هموار شده‌ای که ده‌ها اعدامی دهه‌ی شصت غریبانه‌تر از تو درش دفن شده‌اند را جا گذاشت. و از کنار مزار الهه رمیانی، دختر جوانی که در همان دهه‌ی خونین اعدام شد و به یمن داشتن مقبره خانوادگی مزارش از تخریب در امان ماند عبور کرد.

چقدر ترسو بودند که حتی پس از خاکسپاری اجاره ندادند نامت بر آن بلوک سیمانی کوچک روی مزار نوشته شود. همان بلوکی که سه هفته‌ی بعد آن را شکستند و روز چهلم هم روی اسمت که بر سنگی جدید نوشته شده بود را گِل اندود کردند تا مزارت قابل شناسایی نباشد.

نمی‌دانم شنیدی آن‌چه را که آن روز از نخستین باری که نامت را شنیدم، تا آن روزی که به قصد یافتن نشانی از خانواده‌ات خیابان‌ها و کوچه‌های شهرک کارمندان را پیمودم، تا ایام انتخابات که عکست را با شعار لغو احکام اعدام فعالان سیاسی در مراسم‌های‌مان بر دست گرفتیم، تا واپسین تلاش‌هایی که در آخرین ساعات قبل از اجرای حکم برای توقف آن انجام دادیم؛ با تو گفتم یا قطر خاک نگذاشت صدای بغض کرده‌ام به گوشت برسد. آن گونه که دیوار قطور زندان سنندج مانع از آن شد تا آخرین فریاد تو پای چویه‌ی دار به ما که پشت درب زندان خوشبینانه خبر توقف اجرای حکم را به انتظار نشسته بودیم برسد.

وقتی می‌شنوم پیش از آن‌که چهارپایه را از زیر پایت بکشند؛ با همان انرژی باقی مانده از سه روز اعتصاب غذا و با فریاد "بژی کردستان" خودت را از چوبه‌ی دار رها ساخته‌ای، تا افتخار کشیدن چهارپایه از زیر پای یک محارب کُرد را نصیب‌شان نکنی؛ بر مقاومت و جسارتت رشک می‌برم که در پی تحمل آن همه اذیت و آزار در دوران حبس از وحشت مرگ نیز حماسه‌ای سترگ آفریدی.

حالا که درد گران فقدان انسانی چنین انسان بیش‌تر احساس می‌گردد، تنها خواندن هر باره رنج‌نامه‌ات است که می‌تواند کمی آرامم کند. آرام از این جهت که یقین می‌یابم از راهی که آگاهانه برگزیدی و مرگی که با افتخار پذیرفتی. هر چند این نه می‌تواند تایید کننده آن نوع مبارزه باشد و نه توجیه کننده حکمی که برای تو صادر شد. ولی سودایی‌ که تو را به آن سو کشاند و چون منی را در این سو نشاند؛ برخاسته از درد مشترکی‌‌ست که در رنج‌نامه‌ات آن را چنین آورده‌ای: «سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده‌ام من را بدان سو کشاند»

درد تو و من و بسیاری چون ما با درد زایمان مادرانی آغاز شد که به تاوان تولد‌مان در بزرگ‌ترین شهر کردستان ما را از هویتی که بدان تعلق داشتیم محروم کردند. درد سخن گفتن مادر به زیان نامادری با کودکانی که قرار است برای فرار از مصیبت کُرد بودن دیگر کُرد نباشند.

درد تو و من و بسیاری چون ما زیستن در شهری بود که خانواده‌های‌مان بدون آن‌که خود بدانند و بخواهند تحت تأثیر سیاست‌های آسمیلاسیون قدرت حاکم فرزندان‌شان را به جوخه‌های ژینوساید سفید سپردند. راستی چه شد که هر یک از ما پرورش یافته در چنین فضایی که حتی تکلم به زیان کُردی در محیط خانه نیز برای‌مان ممنوع نانوشته بود. از پذیرش این قرارداد خفت بار سر باز زدیم و راه را بر تداوم این حقارت تاریخی بستیم.

آری، تو و من و مهدی حمیدی که اینک یک سال است به اتهامی نامعلوم در بازداشت به سر می‌برد و بسیاری دیگر چون ما در شهرمان کرماشان، زیان مادری را نه در کودکی از زبان مادر که در آغاز جوانی در «سودای یافتن خویش» آموختیم و در پی «هویتی که از آن محروم شده‌ایم» راهی را در پیش گرفتیم که تاوان سنگینش برای تو اعدام بود و برای مهدی زندان و من نیز سهم خویش را از این تاوان به انتظار نشسته‌ام...

ـ ـ ـ ـ ـ

پی نوشت

"بلا چاو" به معنی "بدرود زیبا" یکی از سرودهای ملی میهنی ایتالیاست برای یادبود پارتیزان‌های ایتالیایی‌ که در جنگ جهانی دوم به مبارزه با فاشیست‌های ایتالیایی و نازی‌های آلمانی پرداختند و آزادی را برای ایتالیا به ارمغان آوردند. امروزه این آهنگ تنها یادآور پارتیزان‌ها نیست بلکه به نماد مبارزه با فاشیست در ایتالیا تبدیل شده و همچنین به عنوان سرود گروه‌های چپ نیز برگزيده شده است.

ترجمه‌ی فارسی و کُردی این سرود:

یک روز از خواب برخاستم

آه بدرود زیبا، بدرود زیبا، بدرود زیبا! بدرود! بدرود!

یک روز از خواب برخاستم

دشمن همه جا را گرفته بود

ای پارتیزان مرا با خود ببر

آه بدرود زیبا، بدرود زیبا، بدرود زیبا! بدرود! بدرود!

ای پارتیزان مرا با خود ببر

زیرا من آماده جانبازی هستم

اگر به عنوان یک مبارز کشته شدم

ای پارتیزان

آه بدرود زیبا، بدرود زیبا، بدرود زیبا! بدرود! بدرود!

اگر به عنوان یک مبارز کشته شدم

ای پارتیزان

تو باید مرا به خاک بسپاری

مرا در کوهستان به خاک بسپار

آه بدرود زیبا، بدرود زیبا، بدرود زیبا! بدرود! بدرود!

مرا در کوهستان به خاک بسپار

و گلی‌ بر روی قبر من بکار

و آنان که از کنار قبر من گذر می‌کنند

به من خواهند گفت: "چه گل زیبایی"

این گل پارتیزانی است

آه بدرود زیبا، بدرود زیبا، بدرود زیبا! بدرود! بدرود!

این گل پارتیزانی است

که برای آزادی جان باخت

Carek sibehek

dema şiyar bûm

Çaw bella, çaw bella, çaw bella, çaw, çaw,

Girêdayî destê min

Welatê xwe dibînim

Her alî li bin destane

Tu jî partîzano

Min bi xwe re bibe

Çaw bella, çaw bella, çaw bella, çaw, çaw,

Min jî bi xwe re bibe

Ber bi çiyayên xwe

Nikar bikşînim girtîngeh

Ger ez bêm kuştin,

bi partîzanî

Çaw bella, çaw bella, çaw bella, çaw, çaw,

Tu min veşêre

Bi herdu destên xwe

Destên xwe di xaka min de

Wa ro wê bizê...

kulîlk bişkivîn

Çaw bella, çaw bella, çaw bella, çaw, çaw,

Ê hatin û biçin

Wê bêjin dem xweş be

Dem xweş be ey gula geşik


جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

جزای رابطه با یک دختر اعدام نیست

رادیو زمانه ـ اردوان روزبه: مصلح زمانی نوجوانی کُرد بود که به اتهام رابطه‌ی نامشروع با دوست‌ دخترش دستگیر شد و بعد از شش سال زندان و انتقال از سنندج به کرمانشاه، اعدام شد.

اعدام مصلح زمانی در پرده‌ای از ابهام است چرا که او در روز پنجشنبه بیست و ششم آذرماه بی هیچ اطلاعی، حتا به خانواده و وکیلش، در زندان کرمانشاه اعدام شد. بر اساس قوانین جاری ایران، نه تنها افراد زیر هجده سال نباید اعدام شوند بلکه به شکل اصولی هیچ‌گاه مجازات رابطه‌ی نامشروع اعدام نیست و جزای این جرم، در صورت اثبات، هفتاد و چهار ضربه‌ی تازیانه است.

برخی اظهارات اشاره دارد که او به دلیل درشتی با ماموران بیسج، که دستگیرش کرده‌اند، و هم‌چنین قاضی پرونده، این‌گونه در موردش اجرای حکم شده است تا «عبرت سایرین» شود.

کاوه کرمانشاهی، سخن‌گوی سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، در پاسخ به این سوال که چرا اعدام مصلح زمانی بی اطلاع قبلی صورت گرفته، می‌گوید...


پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

مادر کیانوش و کامران آسا: یک پسرم در سینه‌ خاک و یکى در کنج زندان

روز آنلاین ـ کاوه کرمانشاهی: صبح روز 16 آذر کامران آسا برادر دانشجوی جان‌باخته کیانوش آسا، زمانى که مى‌خواست براى حضور در مراسم روز دانشجو وارد دانشگاه علم و صنعت شود از سوى مأموران انتظامى بازداشت شد. دانشگاه علم و صنعت محل تحصیل کیانوش در مقطع کارشناسی ارشد مهندسی پتروشیمی بود. دانشجویان این دانشگاه مى‌خواستند همزمان با روز دانشجو از کیانوش آسا نیز تجلیل به عمل آید، بنا بر این از خانواده وى نیز دعوت شده بود تا در این مراسم شرکت کنند. بازداشت کامران در حالی اتفاق مى‌افتد که هنوز شش ماه از کشته شدن برادرش در تجمع اعتراض آمیز 25 خرداد در میدان آزادی تهران نگذشته است. فاطمه فلاح، مادر کیانوش و کامران که داغدار از دست دادن فرزندش است، این بار در مصاحبه با روز از کامران گفته است و این‌که "به شدت" نگران اوست.

» خانم فلاح، کامران آسا کى و چگونه بازداشت شده است؟

روز 16 آذر بین ساعت 10 تا 11 صبح کنار در دانشگاه علم و صنعت در تهران توسط چند مأمور نیروی انتظامی بازداشت شده است. همراه یکى دیگر از بستگان ما که دوست کیانوش هم بود. البته این پسر را یک روز بعد با گرفتن تعهد آزاد کردند، اما گویا کامران را به زندان اوین منتقل کرده‌اند و من از این بابت خیلى نگران هستم.

» کامران برای حضور در مراسم 16 آذر به تهران رفته بود؟

بله، دانشجویان و همکلاسى‌هاى کیانوش در دانشگاه علم و صنعت از ما دعوت کرده بودند تا به مناسبت روز دانشجو در مراسمى که قرار بود در تجلیل از کیانوش برگزار شود شرکت کنیم. همان طور که مى‌دانید کیانوش، دانشجوى نخبه‌ این دانشگاه بود و داشت ترم آخر فوق لیسانس در رشته‌ مهندسى پتروشیمى را مى‌گذراند. من خودم به دلیل بیماری نتوانستم بروم، اما کامران به نمایندگی از طرف خانواده رفت. آن روز تاج گلی را با عکس برادرش تهیه کرده بود که به دانشگاه ببرد، اما قبل از این‌که وارد دانشگاه شود او و همراهش را بازداشت کرده‌اند.

» از وضعیت کامران خبر دارید، مى‌دانید کجاست؟

نه، به جز شب اول که با خواهرش تماس گرفت و گفت بازداشت شده، دیگر تماسى نداشته تا از وضعیتش باخبر شویم. اما کسی که با او بازداشت شد و روز بعد او را آزاد کردند مى‌گوید کامران و یک تعداد دیگر از بازداشتى‌ها را مى‌خواستند به اوین انتقال بدهند. من نمى‌دانم چرا پسرم را آزاد نکردند. مگر او چه کار خلافى انجام داده است. فقط مى‌خواسته در مراسم بزرگداشت برادرش در دانشگاه شرکت کند. تازه هنوز وارد دانشگاه نشده بود که بازداشتش کردند.

» برای پیگیری وضعیت کامران چه اقدامی انجام داده‌اید؟

دخترم با آقای نیکبخت که وکیل پرونده کیانوش است صحبت کرد. گفتند فعلاً کاری از دست کسی بر نمى‌آید. الان هم که به تعطیلات برخوردیم، اما قرار شد شنبه به تهران برویم تا ببینیم چه مى‌شود. خودم هم گیج شدم. نمی‌دانم چکار باید بکنم. در تهران کسی را نداریم که دنبال کار کامران بفرستیم. خیلی مى‌ترسم. ما خاطره خوبى از این پیگیرى‌ها نداریم. یک هفته کامران و پرستو دخترم به تمام بازداشتگاه‌ها و بیمارستان‌هاى تهران سر زدند، اما آخر کار کیانوش را در پزشکى قانونى پیدا کردند. اما این بارخودم شنبه مى‌روم در زندان اوین و تا وقتى کامران را آزاد نکنند از آن‌جا تکان نمى‌‌خورم. من دیگر تحمل ندارم که ببینم با این یکی پسرم هم چنین رفتاری مى‌کنند. مگر او چکار کرده است. ما داغداریم. باید این را درک کنند. عزیزترین کس‌مان را از دست داده‌ایم. این کم دردی نیست.

» خانم فلاح به خاطر شرایط روحی نامناسبی که الان شما دارید نمى‌خواهم پرسش دیگری بکنم، اگر خودتان صحبتی دارید بفرمائید لطفاً...

نمى‌دانم باید چه بگویم. به خدا این انصاف نیست که من و خانواده‌ام این‌قدر زجر بکشیم. کیانوش امید یک خانواده بود. نخبه‌ جامعه‌ علمى کشور بود. او را از دست دادیم. الان کامران هم گرفتار شده است. مگر این‌ها خودشان بچه ندارند کهبا بچه‌هاى مردم این‌طور رفتار مى‌کنند. من مادر چه گناهى کرده‌ام که باید یک بچه‌ام در سینه‌ خاک باشد و این یکى کنج زندان؟ آخر وجدان‌شان کجا رفته که با ما این کارها را مى‌کنند. کامران الان نان آور خانه و سرپرست خانواده است. دختر کوچکم از وقتی کیانوش را از دست دادیم به دلیل وابستگی عاطفی که به برادرش داشت دچار ناراحتی روحی شده است. الان هم که کامران را گرفتند باز هم این دخترم است که ضربه مى‌خورد. خودم دیگر هیچی. این دو شب اصلاً نتوانستم بخوابم. تا خوابم مى‌برد با فکر کیانوش و کامران از خواب مى‌‌پرم. از فکر این‌که چه بلایی سر کامران خواهد آمد دارم دیوانه مى‌شوم. کامران خودش هم دانشجو است. وقتی پدرشان فوت کرد، کامران مسئولیت تأمین مخارج خانواده را به عهده گرفت تا کیانوش و خواهرانش بتوانند درس بخوانند. همین دو سال پیش با اصرار کیانوش رفت و امتحان کنکور داد. حالا هم به عنوان برادر کیانوش رفته همان دانشگاهى که برادرش در آن دانشجو بوده تا در مراسم بزرگداشت کیانوش شرکت کند. نمى‌دانم چطور دل‌شان آمده تاج گل و عکس کیانوش را از دست یک برادر داغدیده بگیرند و بازداشتش کنند. کامران باید آزاد شود. از مسئولین مى‌‌خواهم تا کامران را آزاد کنند. بیش‌تر از این ما را عذاب ندهند. ما یک خانواده داغدار هستیم، به جاى این‌که رعایت حال ما را بکنند این یکى پسرم را هم بازداشت کرده‌اند. خودتان را جای من بگذارید. چکار باید بکنم. چه کاری از دستم بر مى‌آید. کجا باید بروم. درد خود را به کى بگویم؟