چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

آخرين تلاش‌ها در آخرين ساعات (هفت روز پس از اعدام احسان فتاحيان)

روز آنلاين: ظهر روز يكشنبه هفدهم آبان ماه 1388 خبر تعيين زمان اجرای حكم اعدام احسان فتاحيان، زندانی سياسی كُرد در سايت‌های خبری منتشر می‌شود. با انتشار اين خبر و با توجه به اين‌كه تاريخ اجرای حكم بامداد چهارشنبه 20 آبان اعلام شده، در اين فرصت باقی مانده تكاپويی از سوی فعالان حقوق بشر در كردستان، ايران و سراسر جهان برای جلوگيری از اجرای اين حكم آغاز می‌شود اما همه‌ی اين تلاش‌ها با اجرای حكم اعدام احسان در موعد مقرر نافرجام می‌ماند.

آن‌چه در پی می‌آيد روايتی‌ست از 60 ساعت تلاشی كه با شوك شنيدن يك خبر آغاز شد و پايان تلخش برای من بدرقه‌ی مخفيانه و غريبانه‌ی احسان در آن صبح لعنتی از درب زندان تا سردخانه‌ی گورستان بود.

خبر آن‌قدر غيرمنتظره است كه مگر به تائيد خانواده و وكيل احسان آن را باور نمی‌كنم. وكيل در مقابل اصرارم آن چند خط را كه به وی ابلاغ شده از پشت تلفن می‌خواند: "جهت اجرای حكم اعدام محكوم عليه احسان فتاحيان فرزند عزت اله برای مورخه 88.8.20 رأس ساعت 6 صبح لازم است در زندان حاضر شويد."

تاريخ ابلاغ شانزدهم است و امروز هفدهم. به خاطر تأخير در اطلاع رسانی جناب وكيل يك روز كامل را از دست داده‌ايم. از اين پس را بايد به ساعت محاسبه كنيم. چيزی حدود 60 ساعت تا زمان اجرای حكم باقی‌ست. اولين اقدام پخش گسترده خبر و جلب توجه رسانه‌ها، روزنامه‌نگاران و فعالان حقوق بشر نسبت به خطر اعدام قريب الوقوع احسان فتاحيان است.

شماره تلفن خانواده و وكيل احسان در اختيار خبرنگاران قرار می‌گيرد. اما متأسفانه نه وكيل و نه خانواده حاضر به مصاحبه نيستند. وكيل عذر قانونی می‌آورد و ادعا می‌كند مصاحبه با رسانه‌های خارجی جرم است! خانواده هم با اين استدلال كه ممكن است اين اقدام كورسوی اميد را برای توقف اجرای حكم ببندد از مصاحبه پرهيز می‌كنند.

ای كاش می‌توانستم استدلال‌های‌شان را قبول كنم. در اين صورت نه با وكيل به جر و بحث می‌پرداختم كه طبق كدام قانون می‌گويد مصاحبه با رسانه‌ها جرم است؟! و نه به خانواده اصرار می‌كردم حتی در حد يك جمله‌ی احساسی هم كه شده صدای مظلوميت احسان و خطری كه جانش را تهديد می‌كند به گوش جهانيان برسانند.

يكشنبه شب پدر و برادر احسان راهی تهران می‌شوند تا صبح روز دوشنبه بتوانند با رييس قوه قضاييه ملاقات كنند. تقاضای ديدار حضوری رد می‌شود و پدر احسان درخواست توقف حكم اعدام پسرش را طی نامه‌ای به دفتر آيت الله لاريجانی تحويل می‌دهد. در مقابل نامه‌ای سربسته دريافت می‌كند كه بايد آن را به دست رييس دادگستری استان كردستان برساند. نامه‌ای كه خانواده احسان از محتوايش بی‌خبرند، اما با اين اميدواری كه دستور توقيف اجرای حكم است آن را بر ديده می‌گيرند و تا سنندج می‌رسانند.

هم‌زمان با حضور خانواده فتاحيان در دفتر رييس قوه قضاييه، سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان نيز با ارسال نامه‌ای خطاب به آيت الله لاريجانی از وی درخواست می‌كند تا اجرای حكم اعدام اين فعال سياسی كُرد را متوقف و دستور به بازبينی مجدد ‌پرونده در دادگاهی عادلانه بدهد. رونوشتی از اين نامه برای تمامی نمايندگان كُرد مجلس نيز از طريق فكس ارسال می‌گردد.

دوشنبه روز پر جنب و جوشی است. چند تن از وكلای حقوق بشری در تهران برای همكاری با وكيل احسان فتاحيان جهت تلاش برای جلوگيری از اجرای اين حكم اعلام آمادگی می‌كنند. اين تلاش‌ها با توجه به اندك زمان باقی مانده و عدم دسترسی اين وكلا به اسناد و مدارك حقوقی مرتبط با پرونده احسان و حكم صادره برای ‌او بی‌نتيجه می‌ماند.

از سوی ديگر تلاش‌های خبرنگاران در رسانه‌های مختلف برای قانع كردن وكيل و خانواده احسان به انجام مصاحبه به جز در موراد معدودی مفيد واقع نمی‌شود. هر چند روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر با هدف اطلاع رسانی و اعلام مخالفت با اجرای اين حكم طی مدت باقی مانده حضوری فعال در رسانه‌ها دارند، اما اين نمی‌تواند جای خالی اظهار نظر حقوقی وكيل و ابراز احساسات خانواده را در چنين مواقعی پر كند.

هم‌زمان در دنيای مجازی نيز كاربران فيس بوك، بالاترين، توتير و وبلاگ نويسان با نوشتن مطلب، تغيير استاتوس و ساختن لوگو نسبت به اجرای حكم اعدام احسان فتاحيان اعتراض می‌كنند. با وجود اين‌كه دسترسی به پتيشينی كه در مخالفت با اعدام احسان راه اندازی شده به دليل فيلترينگ برای افراد داخل كشور به راحتی ميسر نيست، اما هر لحظه بر شمار امضاها افزوده می‌شود، تا آن‌جا كه تعدادش از مرز 3 هزار می‌گذرد.

بيست و چهار ساعت مانده به زمان اجرای حكم اعدام احسان فتاحيان، نتيجه‌‌ی اطلاع رسانی گسترده و تماس با شخصيت‌ها و سازمان‌های حقوق بشری داخلی و خارجی، واكنش صريح و قاطع آن‌ها از طريق صدور بيانيه‌ و اعلام موضع برای توقف اجرای حكم اعدام اين زندانی سياسی است. سازمان عفو بين‌الملل، سازمان ديده بان حقوق بشر، سازمان دفاع بين‌الملل، كمپين بين‌المللی حقوق بشر در ايران، سخنگوی كانون مدافعان حقوق بشر، فدراسیون بین المللی جامعه‌های حقوق بشر، جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران، سازمان دفاع از حقوق بشر كُرد، مجموعه فعالان حقوق بشر، كميته گزارشگران حقوق بشر و چند گروه حقوق بشری و سياسی ايرانی و كردستانی ‌ديگر از جمله‌ی اين سازمان‌ها هستند.

صبح روز سه‌شنبه نامه‌ی سربسته ارسالی از دفتر رييس قوه قضاييه به دفتر رييس دادگستری استان كردستان در سنندج می‌رسد. نامه‌ای كه چشم اميد خانواده و ما به آن دوخته شده و باز شدنش می‌تواند سايه‌ی سنگين مرگ را حداقل برای چند روز از سر احسان دور كند تا در اين فرصت به ياری وكلای حقوق بشری تلاشی را برای امكان بررسی دوباره پرونده و توقف هميشگی حكم سامان دهيم.

نامه تحويل دفتر رياست دادگستری می‌شود و پدر و برادر احسان تا پايان ساعت اداری پشت درب اتاق رييس و پس از آن تا غروب تنگ و سرد سه‌‌شنبه 19 آبان ماه پشت در ساختمان دادگستری برای دريافت پاسخی اميدوار كننده منتظر می‌مانند. عاقبت اين همه انتظار بدون هر گونه پاسخگويی در رابطه با نامه‌ی كذايی و حتی عدم اطلاع از محتوای اين نامه‌ی سربسته به يأس تبديل می‌شود.

چه خيال خوشی در سر می‌پرورانم هر بار كه به اميد شنيدن خبر توقف حكم با برادر احسان تماس می‌گيرم و بدون مقدمه می‌پرسم: "چه شد؟" و پاسخ علی: "هيچ!" و باز هم من: "يعنی هيچ؟!" و تاييد دوباره او "..."

تماس تلفنی با نمايندگان كُرد در مجلس شورای اسلامی اقدام بعدی است. هم‌زمان تماس با دفتر رييس دادگستری در سنندج. تعجب می‌كنم وقتی آقای نماينده می‌گويد: "من از اين قضيه بی‌اطلاعم!" می‌گويم: "ولی من شخصاً ديروز رونوشتی از نامه‌ای را كه در اين مورد به آقای لاريجانی نوشته بوديم برای شما فكس كردم. همان شماره فكس‌تان در دفتر نمايندگان در ساختمان مجلس." و پاسخ او: "چيزی به دست من نداده‌اند." شماره را چك می‌كنيم: "درست است، اما من هنوز نرفتم دفتر كه ببينم!" خب پس رسيده است.

به هر حال برای آن چند نماينده كه موفق به تماس با آنان می‌شوم جريان را توضيح می‌دهم و درخواست كمك می‌‌كنم. يكی قول پيگيری می‌دهد و ديگری بعد از دو بار تماس در حالی كه بار اول گفت در صحن مجلس هستم و نمی‌‌توانم صحبت كنم، در تماس بعدی تا نام احسان را بردم ادعا كرد كه در سفر خارج كشور است و كاری از ايشان ساخته نيست. تماس با چند نماينده ديگر نيز به همين ترتيب انجام می‌شود.

"آقا جان اصلاً شما چه كاره هستيد؟" "وكيليد يا قاضی؟" اين‌ها را منشی دفتر علی اكبر گروسی رييس دادگستری استان كردستان از پشت تلفن به من می‌گويد. می‌گويم: "نه، هيچ كدام از اين‌ها كه گفتيد نيستم. فقط يك شهروند معمولیم كه نگران جان يك شهروند ديگر است." علی‌رغم ميل باطنی به خودم می‌قبولانم كه بايد لحنم را ملتمسانه كنم. در مقابل، لحن او هم مودبانه‌تر می‌شود. از او قول می‌گيرم كه تقاضايم را به آقای گروسی منتقل كند و او هم قول می‌دهد. من تنها يك نفر از ده‌ها يا صدها نفری هستم كه از سراسر جهان طی امروز مكالماتی‌ مشابه را با نمايندگان مجلس و منشی دفتر رييس دادگستری سنندج داشته‌اند.

در اين بين وقتی فاصله‌‌ی تماس‌هايم با برادر احسان از يك ساعت بيش‌تر می‌شود اين‌بار اوست كه تماس می‌گيرد و می‌پرسد: "چكار كرديد؟" و پاسخ من هم مثل خود او: "هيچ!" و علی هم: "هيچ؟!" برايش توضيح می‌دهم كارهايی را كه كرده‌ايم. اما علی از من گزارش كار نمی‌خواهد. او می‌خواهد بداند نتيجه كارهای ما به كجا رسيده است. و من باز هم برمی‌‌گردم به پاسخ "هيچ" او و من در برابر پرسش‌های‌ يكديگر.

ظهر دوشنبه، 18 ساعت مانده به موعد اعلام شده برای اجرای حكم. هشدار سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان نسبت به خطر اعدام قريب الوقوع احسان فتاحيان. خودم هم نمی‌دانم چه نوشته‌ام. برای چند نفر می‌فرستم تا قبل از انتشار بخوانند. مبادا جايی قلم از دستم دررفته باشد، يا به جای جنابعالی حضرت آيت الله را شمای خالی خطاب كرده باشم.

راستی آقای وكيل كجاست؟ تلفن همراه‌شان هم كه خاموش است! تماس‌ آخر با پدر احسان: "هيچ جوابی ندادند. داريم برمی‌گرديم خانه. گفتند برويد خبری شد خودمان تماس می‌گيريم."

دوازده ساعت مانده به موعد اجرای حكم؛ از سنندج خبر می‌رسد كه قرار است ساعت 3 بامداد تجمعی مقابل در زندان سنندج برگزار شود. هر چند آن كسی كه خبر را می‌دهد با اين زمان كم برای اطلاع رسانی، اميد چندانی به حضور مردم ندارد. اما نبايد احسان را تنها گذاشت.

چقدر خوب است كه بعد از اين ارتباطات مجازی و تلفنی حالا حضور يك دوست را در كنار خود احساس می‌كنم. حتی اگر از شدت نگرانی و اضطراب در طول مسير دو ساعته‌ی كرمانشاه به سنندج دو جمله هم بين‌مان رد و بدل نشود. دوست ديگری نيز در سنندج به ما ملحق می‌شود و نزد خانواده فتاحيان می‌رويم.

تعداد زيادی از فاميل در خانه جمع شده‌اند. دختران جوان دور هم نشسته‌اند و گريه می‌كنند. پسران جوان با اضطراب طول و عرض اتاق را می‌پيمايند. اما بزرگ‌ترهای خانواده خونسردتر به نظر می‌رسند. سراغ مادر احسان را می‌‌گيرم. زنی را كه از زمان حضورمان در اين خانه مقابلم نشسته و با دستانی در هم گره كرده هر چند دقيقه يك‌ بار آهی سرد و سنگين می‌كشد به عنوان مادر احسان معرفی می‌كنند. قيافه‌اش غمناك است اما به نظرم برای يك مادر كافی نيست. سخت است قبول كنم مادری در اين‌چنين لحظاتی تسليم تقدير شده و حاضر نيست برای نجات جان فرزندش خود را به آب و آتش بزند!

بايد امشب را با اين ابهام بگذرانم تا صبح پای درد و دل احسان از زبان مادر يكی از هم‌بندانش بنشينم و بشنوم كه بزرگ‌ترين آرزوی احسان داشتن مادری بود كه در كودكی از نعمت حضورش در كنار خويش محروم شد و خواهر نداشته‌ای كه جای خالی مادر را برای احسان پر كند.

شايعه‌ای به نقل از مسئول روابط عمومی ‌سازمان زندان‌های سنندج مبنی ‌بر عدم اجرای حكم اعدام احسان فتاحيان كه در گفت‌وگو با يك سايت اينترنتی بيان داشته، ساعتی از وقت باقی مانده را برای پرس و جو درباره صحت و سقم اين خبر‌ تلف می‌كند.

نمی‌دانم چرا به محض شنيدن اين شايعه، برای يك لحظه در خيال خام خود فكر می‌‌كنم همه‌ی جريانات اين دو روز كه با پخش آن خبر آغاز شد يك خواب بود، يا شايد هم يك بازی! اما وقتی دوباره چشمم به برگه‌ی ابلاغ اجرای حكم احسان كه كپی آن روی ميز مقابلم قرار دارد می‌افتد، اين‌بار در پرده‌ای ديگر از خيالاتم خوشبين می‌شوم به اين‌كه تلاش‌های‌مان نتيجه بخش بوده و مقامات وادار به عقب نشينی شده‌اند.

با اثبات اين‌كه خبر مزبور در حد شايعه يا نهايتاً يك اظهار نظر غيررسمی و غيرمسئولانه از طرف يك مقام غيرمرتبط بوده، تخيلاتم در هم می‌ريزد و به واقعيت تلخ موجود باز می‌گردم. قدم‌های احسان به چوبه‌ی دار نزديك‌تر می‌شود و ما به اوج درماندگی رسيده‌ايم.

در آخرين تلاش‌ ساعت 2 نيمه شب خود را به درب منزل نماينده ولی فقيه در سنندج می‌رسانيم. خانواده احسان با التماس تقاضای كمك می‌كنند، اما دست رد بر سينه‌شان می‌گذارند. آخرين جايی كه باقی مانده در زندان است. در زندانی كه قرار بود محل تجمع باشد خلوت و خالی‌ست! گويا پخش شايعه‌ی عدم اجرای حكم احسان حضور آن تعداد افراد را نيز با اين خيال كه اجرای حكم متوقف شده منتفی ساخته است.

بر پنجره اتاق نگهبانی می‌كوبيم. نگهبان با بی‌حوصلگی پنجره را باز می‌كند. پدر احسان برايش توضيح می‌دهد كه قرار است حكم پسرش تا چند ساعت ديگر اجرا شود و می‌خواهد بداند شايعه‌ی توقف اجرای حكم صحت دارد؟ نگهبان اظهار بی‌اطلاعی می‌كند و می‌گويد تيم اجرای احكام ساعت 5 به زندان می‌آيند و آن‌ها در جريان اجرا يا توقف حكم هستند.

هنوز 10 دقيقه از حضورمان پشت در زندان نمی‌گذرد كه ماشينی با 3 سرنشين مقابل‌مان پارك می‌كند. به خيال اين‌كه افرادی هستند كه برای همراهی‌ با ما آمده‌اند به سمت‌شان می‌روم. مردی لباس شخصی با بی‌سيمی كه در دست دارد از ماشين پياده می‌شود. با لحنی تهديدآميز می‌خواهد تا هر چه زودتر آن‌جا را ترك كنيم. اصرار پدر احسان فايده ندارد. اجازه نداريم در مقابل زندان بايستيم. حضور همين 7 نفر را هم تحمل ندارند. همراه با آن دو دوست ديگر در كوچه و خيابان‌های اطراف زندان پرسه می‌زنيم. خواهر يكی از زندانيان سياسی تماس می‌گيرد. می‌گويد ما و چند نفر ديگر هم آمديم اما اجازه ايستادن در برابر درب زندان را ندادند.

از ساعت 5 بامداد نيروهای انتظامی و امنيتی خيابان محل زندان را تحت كنترل خود در می‌آورند و در مقابل زندان صف آرايی می‌كنند. اجازه توقف به هيچ اتومبيلی تا فاصله‌ی چند متری درب زندان داده نمی‌شود. تنها خانواده احسان اين اجازه را دارند تا داخل اتومبيل خود مقابل زندان منتظر بمانند. مادر يكی از ديگر زندانيان ‌سياسی محكوم به اعدام نيز در فاصله‌ای دورتر به ما ملحق می‌شود.

خفيف‌ترين بانگ اذان در گوشم می‌پيچد و كم‌رنگ‌ترين سپيده صبح در مقابل چشمانم می‌دمد. در عبور مرگبار از تاريكی اين شب شوم هر لحظه يك‌بار اين پرسش تكراری سكوت‌مان را در هم می‌شكند: "يعنی حكم اجرا شد؟" و پاسخی كه هيچ قطعيتی در آن نمی‌توان يافت.

ساعت از 7 گذشته است. چند مأمور لباس شخصی می‌‌آيند و با پدر احسان حرف می‌زنند. راضی‌اش می‌كنند تا به خانه برگردند و منتظر تلفن آن‌ها بمانند. يك ربع از رفتن خانواده احسان نمی‌گذرد كه آمبولانسی از حياط زندان خارج می‌شود و در حالی كه دو اتومبيل نيروی انتظامی آن را اسكورت می‌كنند در خيابان به حركت در می‌‌آيد.

در ادامه‌ی همان سكوت دردناك كه اين‌بار با هق هق‌های دم به دم شكسته می‌شود در تعقيبی مخفيانه آمبولانس را تا گورستان شهر بدرقه می‌كنيم تا با اطمينان يافتن از هويت مسافر آن تلاش نافرجام 60 ساعته‌ی خود را پايان دهيم.


سه‌شنبه ۴ اوت ۲۰۰۹

اعلام مراسم چهلم شهيد كيانوش آسا

مراسم چهلم شهيد كيانوش آسا روز پنج‌شنبه 15 مرداد از ساعت 5:30 تا 7 در كرمانشاه، تالار عباسيه (مقابل دارايی) برگزار خواهد شد. شايسته است همشهريان و دانشجويان كرمانشاهی با حضور گسترده خود در اين مراسم با در دست داشتن شاخه‌های گل ضمن گرامی داشتن ياد كيانوش عزيز باعث دلگرمی خانواده و به خصوص مادر بزرگوار اين شهيد گردند.

مادر كيانوش آسا: هر شب خواب می‌بينم پسرم برگشته است

ديدار جمعی از فعالان سياسی و مدنی كرمانشاه با خانواده كيانوش آسا


شنبه ۱ اوت ۲۰۰۹

چرایی عدم همراهی کردها با جنبش اعتراضی

راديو زمانه، سوسن محمدخانی غياثوند ـ اعلام نتیجه‌ی دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری ایران که طی آن محمود احمدی‌نژاد به عنوان پیروز این دوره از انتخابات معرفی شد، موج گسترده‌ای از اعتراضات را به همراه داشت. این اعتراض‌ها به نتیجه‌ی انتخابات و دولت برآمده از تقلب انتخاباتی در روزهای ابتدایی به صورت پراکنده اما در روز ۲۵ خرداد با حضور میلیونی مردم تهران انجام شد.

دامنه اعتراض‌ها کم کم به سایر شهرهای ایران از جمله اصفهان، شیراز، مشهد، تبریز، رشت، انزلی، ارومیه، گرگان، اهواز، یزد، زاهدان و ... گسترش یافت. اما جنبش اعتراضی مردم ایران در گذر از مناطق کردنشین خصوصاً استان کردستان با عدم همراهی و عدم مشارکت مردم کرد مواجه شد.

اگر نبود مشارکت و حضور گسترده‌ی مردم کرد در انتخابات و در پای صندوق‌های رأی و اگر در این دوره نیز مردم کرد و مناطق کردنشین همچون دوره‌های قبل نسبت به مسأله انتخابات در شرایط انفعالی به سر می‌بردند، شاید امروز این سوال با تعجب زیاد مطرح نمی‌شد که چرا کردها در جنبش اعتراضی مردم ایران مشارکتی ندارند؟

بر کسی پوشیده نیست که حضور فعال مردم کرد در این دوره از انتخابات برای تغییر و تحولات بنیادی و اساسی نبود. چرا که عمر سی ساله‌ی حکومت ایران به مردم کرد ثابت کرد که نمی‌توان به چنین تغییراتی در درون این نظام دل بست. مسأله مهم برای کردها و تنها راه برون‌رفت از وضعیتی که در دولت نهم با آن مواجه بودند، حذف احمدی‌نژاد و روی کار آمدن هر کسی غیر از او بود.

بنابراین بیرون آمدن نام احمدی‌نژاد از درون صندوق‌های رأی که بسیاری آن را محصول یک کودتای انتخاباتی می‌دانستند، می‌بایست خشم مردم کرد را نیز برمی‌انگیخت. مردمی که با مبارزه و اعتراض، غریبه و ناآشنا نیستند و سال‌هاست که فریاد عدالت‌خواهی و برابری‌طلبی‌شان بلند است.

اما دیدیم که در عمل چنین نشد. فقط در چند روز ابتدایی آغاز اعتراض‌ها، شاهد چند تجمع اعتراض‌آمیز پراکنده در کرمانشاه و یک روز اعتصاب بازار در سقز بودیم. در بقیه‌ی روزها سکوت سوال‌برانگیزی حاکم بر تمامی شهرهای مناطق کردنشین ایران بود.

به همین دلیل به سراغ تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی کرد رفتم و نظر آنان را در خصوص «چرایی عدم همراهی کردها با جنبش اعتراضی مردم ایران» جویا شدم.

نوع و کيفيت برخورد با اعتراضات کردها، عاملی تعيين کننده در تصميم آنان برای همراهی با جنبش اعتراضی و سراسری مردم ایران است

کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال مدنی و عضو ارشد سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان نیز در خصوص علل عدم مشارکت کردها در اعتراض‌های خیابانی اخیر ضمن اشاره به حضور گسترده مردم مناطق کردنشین در دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری گفت: آن‌گونه که شاهد بوديم طی انتخابات رياست جمهوری اخير فضای کردستان چه به لحاظ ميزان مشارکت مردم و چه سنت شکنی برخی از احزاب اپوزيسيون کردی مبنی بر خروج از موضع تحريم متفاوت بود از آن‌چه که در دورهای پيشين وجود داشت و اتفاق می‌افتاد. هر چند اين فضا به گونه‌ای در کل ايران مشهود بود اما از آن‌جا که مناطق کردنشين کشور طی دوره‌های قبل همواره کم‌ترين ميزان مشارکت در انتخابات را داشته‌اند، تفاوت اين فضا نيز در کردستان بيش‌تر احساس می‌شد.

اگر چه شمار آن گروه از شهروندان کردی نيز که ترجيح دادند به قهر سی ساله‌‌ی خود با صندوق‌های رأی ادامه دهند در حد قابل توجهی بود، به گونه‌ای که باز هم کردستان را در انتهای جدول مشارکت عمومی در انتخابات نشاند.

قاسمی کرمانشاهی با بیان این‌که به دنبال برگزاری و اعلام نتايج انتخابات رياست جمهوری آن موج اعتراضی که پايتخت و تعداد ديگری از شهرهای بزرگ ايران را فرا گرفت به مناطق کردنشين نرسيد، افزود: آن‌گونه که از کردستان به عنوان سنگر مبارزات آزادی خواهانه طی سه دهه اخير انتظار می‌رفت به جز چند مورد تجمع پراکنده در شهر کرمانشاه طی هفته‌ی نخست و يک روز اعتصاب عمومی بازار شهر سقز، اعتراض چشم‌گير ديگری در این مناطق مشاهده نشد.

حتی فعالان سياسی کرد و تشکل‌های کردی درون مرز نيز که پيش از انتخابات با طرح مطالبات خود و ارائه‌ی آن‌ به کانديدها عموماً حمايت خود را از دو نامزد اصلاح طلب اين دوره اعلام کرده بودند و در کمپين‌های حمايتی و تبليغاتی آنان حضور فعال و مؤثر داشتند پس از اعلام نتايج انتخابات و در جريان وقايع اخير، واکنش چندانی از خود نشان ندادند.

این فعال مدنی در خصوص علل برخورد منفعلانه‌ی مردم کردستان در رابطه با وقايع اخير ايران پس از انتخابات رياست جمهوری عنوان کرد: بنا بر اذعان آگاهان و بر اساس گزارش‌های موجود طی سی سال گذشته و در طول چهار سال اخير بيش‌ترين فشارها و سرکوب‌ها از سوی حاکميت بر مردم کردستان و فعالان کرد اعمال گرديده است. نقض مستمر و گسترده حقوق بشر در مناطق کردنشين، آمار بالای بازداشتی‌ها و زندانيان سياسی در کردستان، صدور احکام سنگين حبس و اعدام برای فعالان کرد به اضافه‌ی موارد بسيار اين چنينی از يک سو ناشی از وجود سابقه‌ی مبارازتی قوی در بين اين مردم و از ديگر سوی نشان دهنده عمق و شدت برخورد حاکميت با مطالبات برحق کردهاست.

وی همچنین اظهار داشت: به جز چند سال اخير که به واسطه‌ی افزايش حساسيت‌های حقوق بشری در سطح جهانی و ارزش يافتن اين اصول نزد گروهی از نهادها و فعالان داخلی موارد نقض حقوق شهروندان و فعالان کرد گاهاً مورد توجه و اعتراض ايشان آن هم نه به صورت گسترده قرار می‌گيرد پيش از اين در طول تمامی اين سال‌ها اصولاً هيچ صدای رسای ‌اعتراضی از سوی ديگر ايرانيان در برابر اين همه تبعيض و سرکوب که بر ملت کرد رفت برنخواست، هيچ حمايتی از خواسته‌های انسانی و ابتدايی آنان صورت نگرفت، هيچ مرجع تقليدی برای کشته شدگان کرد عزای عمومی اعلام نکرد، هيچ تحصن و تجمعی در تقبيح رفتار خشونت‌آميز با کردها در ديگر شهرهای ‌ايران شکل نگرفت، هيچ اعتصاب غذايی در پشتيبانی از اين مردم از سوی روشنفکران و فعالان ايرانی اعلام نشد.

و اين‌ها همه در حافظه‌ی ملت کرد ثبت گرديد و ماندگار شد و شايد سکوت مردم کردستان در اين مقطع از مبارزات سراسری مردم ايران عليه دولت برآمده از کودتا به آن دليل که شروع و کانون آن در مرکز می‌باشد واکنشی مشابه باشد در برابر سکوت و بی‌توجهی مرکزنشينان به وقايع و فجايع اتفاق افتاده در کردستان طی تمامی اين سال‌ها!

عضو ارشد سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان از نوع و کيفيت برخورد با اعتراضات کردها به عنوان عاملی تعيين کننده در تصميم آنان برای همراهی با جنبش اعتراضی و سراسری مردم ایران یاد کرد و افزود: همان‌طور که اشاره شد شدت سرکوب‌ها در کردستان بيش از ديگر مناطق ايران است. هر چند به راستی ميزان و شدت برخوردهای خشونت آميز در شکل ضرب و شتم و کشتار مردم بی‌دفاع و بازداشت‌های گسترده شهروندان و فعالان سياسی طی جريانات اخير در تهران و ديگر شهرهای ايران در نوع خود بی‌سابقه بود اما با اين وجود احتمال اين‌که همين اعتراضات در کردستان به بهانه‌ی وجود احزاب و افراد مسلح و اتهاماتی نظير تجزيه‌طلب و ضدانقلاب به شکلی شديدتر و خشن‌تر مورد سکوب قرار گيرد وجود داشت و همين باعث شد تا مردم کردستان در برخورد با اين مسأله محطاطانه‌تر عمل کنند و ميزان هزينه‌‌پردازی خود در جريان اعتراض به نتيجه‌ی انتخابات را با روش‌هايی چون اعلام اعتصاب عمومی بازار تا حد ممکن پائين بياورند.

استدلالی هم که گاهاً از سوی برخی شهروندان و فعالان کرد بدون توجه به درستی يا نادرستی آن در توجيه اين نوع موضع گيری کم هزينه عنوان می‌گشت يادآوری هزينه‌های سنگينی بود که کردها تا کنون به تنهايی و بدن نيروی حمايتی پرداخت نموده و اين‌که در جريان اين وقايع با توجه به گستردگی آن و وجود نيروهای حمايتی قوی لزومی احساس نمی‌گردد که مردم کردستان باز هم متحمل هزينه گردند و بهتر آن‌که توان و نيروی خود را برای زمانی هزينه کنند که باز هم بدون پشتيبان و به تنهايی مجبور به دفاع از موجوديت اجتماعی، فرهنگی و سياسی خويش خواهند بود.

کرمانشاهی در بخش دیگری از سخنانش، نوع نگاه کردها به جریان اصلاح‌طلبی و شخصیت‌های اصلاح‌طلب در ایران را موردی بسیار تأثیر‌گذار بر حضور کمرنگ مردم کردستان در اعتراضات سراسری اخير دانست و اضافه کرد: آن نگاه باز می‌گردد به سابقه‌ی حضور جریان اصلاح‌طلبی و شخصیت‌های اصلاح‌طلب در کردستان و موضع گيری‌شان در برابر جنبش کردی. واقعيت اين است تعدادی از شخصيت‌های محلی که امروز به عنوان فعالان کرد اصلاح‌طلب شناخته می‌شوند و مورد تائيد و وثوق اصلاح‌طلبان مرکز نيز می‌باشند چهره‌های خوشنام سياسی در کردستان نيستند از آن رو که در دوره‌هايی از مبارزات مردم و گروه‌های کرد در کنار نيروهای سرکوبگر قرار داشتند.

همچنين چهره‌های ‌اصلاح‌طلب ديگری مانند حميدرضا جلايی‌پور يا عبدالله رمضان‌زاده که امروز هر دو در زندان هستند و پيش از اين در آغاز انقلاب و در دوران دولت اصلاحات به ترتيب مسئوليت فرمانداری مهاباد و استانداری کردستان را به عهده داشته‌اند به نسبت شرايط زمانی موجود هر يک به نوعی در توليد يا تداوم فضای امنيتی در کردستان دخيل بوده‌اند.

به عنوان نمونه می‌توان به قضيه‌ی سوم اسفند ۷۷ و راهپيمايی مردم سنندج در اعتراض به دستگيری عبدالله اوجالان اشاره نمود که در زمان استانداری آقای رمضان‌زاده اتفاق افتاد و به شکل خشونت‌آميزی با آن برخورد گرديد که منجر به کشته شدن افرادی نيز گرديد جالب آن‌که موضع گيری آقای رمضان زاده در آن زمان نسبت به اين اعتراضات و شرکت کنندگان در آن چيزی بود شبيه آن‌چه امروز درباره اعتراضات مردمی بعد از انتخابات و حتی عليه خود ايشان مطرح می‌شود.

قاسمی کرمانشاهی ادامه داد: این‌ها همه باعث شده که مردم کردستان با حساسيت بسيار بيش‌تری با اين جريان که اصلاح‌طلبان معترض در رأس آن قرار دارند برخورد کنند و آن اعتماد که لازمه‌ی حضورشان در اين حرکت و نيز اطمينان از کسب نتيجه‌ی مطلوب به نفع خويش بود را به راحتی به دست نياوردند.

کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال مدنی و عضو ارشد سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در پایان سخنانش گفت: اما با اين وجود و با در نظر داشتن مواردی که به عنوان بخشی از دلايل سکوت مردم کردستان بيان گشت نبايد اين تصور را داشت که کردها نسبت به نتيجه‌ی انتخابات و وقايع پس از آن در ايران بی‌تفاوت بوده و موضعی متفاوت از ديگر ايرانيان داشتند.

کردها هر چند در کردستان فضايی برای اعتراض نيافتند و يا برای وجود آوردن آن اقدام نکردند اما هر جا که امکان اعتراض برای‌شان وجود داشت در کنار ديگر هم‌ميهنان معترض خود حاضر شدند و نسبت به شرايط پيش آمده اعتراض نمودند.

شهادت کيانوش آسا و شلر خضری دو دانشجوی کرد و چند تن ديگر از شهروندان کرد در تجمعات اعتراضی تهران، شرکت بسياری از کردهای مقيم اروپا و آمريکا در تحصن‌ها و تجمعات ايرانيان خارج از کشور در پشتيبانی ‌از مبارزات و مطالبات مردم ايران، صدور بيانيه‌های اعتراضی و اعلام همبستگی به امضای ‌فعالين کرد يا از سوی احزاب کردستان و مواردی ديگر از اين دست، بی‌تفاوت بودن کردها نسبت به مسائل پيش آمده و ادعای سکوت کامل آنان در برابر وقايع اخير را نفی می‌کند.

پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اعلام مراسم شب هفت شهيد كيانوش آسا

مراسم شب هفت شهيد كيانوش آسا روز شنبه 13 تير ماه از ساعت 5 تا 7 در منزل شخصی‌شان برگزار خواهد شد. هم‌شهريان كرمانشاهی و از شهرهای اطراف در صورت امكان با لباس‌های مشكی و شاخه‌های گل سفيد در اين مراسم شركت كنند.

خبر و گزارش برگزاری مراسم ترحيم در كرمانشاه: خبرگزاری ديده‌بان حقوق بشر كردستان و راديو زمانه

گزارش برگزاری مراسم سوگواری از سوی دانشجويان در دانشگاه علم و صنعت تهران: خبرنامه اميركبير


شنبه ۲۱ مارس ۲۰۰۹

نوروز؛ اميد به تغيير

هر چقدر هم كه حوصله‌‌‌‌ شادی كردن و تبريك گفتن و عيد ديدنی رفتن را نداشته باشی. هر چقدر هم كه خانه را برای ورودش نتكانی و پيش پايش خوان نوروزی نگسترانی. هر چقدر هم كه با ظاهری آراسته به پيشوازش نروی و برايش آتش نيفروزانی. هر چقدر هم كه نخواهی مقدمش را گرامی داری و آمدنش را جشن بگيری. هر چقدر هم كه موبايلت را خاموش نگه داری تا پيام تبريك دريافت نكنی. هر چقدر هم كه بر روی ايميل‌های رسيده با سابجكت تبريك كليك نكنی.

باز هم می‌‌آيد. بدون آن‌كه از تو يا هر كس ديگری رخصت بخواهد. در كوچه و خيابان‌های شهر پرسه می‌زند. در كوه و دشت بذر زندگی می‌افشاند و در دل‌ آدميان اميد می‌كارد. می‌آيد و در برت می‌نشيند و در گوشت زمزمه می‌كند: نه‌وروز سه‌رهه‌لدانه، سه‌مبولا ژيانه (نوروز رستاخيز است، سمبل زندگی‌ست) و تو از پس خيره شدن بر عكس آن دختر كُرد باكووری كه در كنار تصويری از گستره نوروز در كنج كتابخانه‌ات جا داده‌ای به ياد می‌آوری پيام حقيقی نوروز را و آغاز می‌كنی سال نو را با اميد به تغيير.


پنجشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

يكصد امضاء از طرف فرزاد كمانگر برای كمپين تغيير برای برابری

گورين ئه‌را يه‌كسانی: نامه‌ای ديگر از فرزاد كمانگر می‌رسد.1 گويی هر از گاهی با نگاشتن اين نامه‌ها از كنج زندان می‌خواهد به يادمان بياورد اسارت خويش و مسئوليت ما را. كه او در بند است و چنان خروشان. و ما آزاديم و چنين خموش.

نامه اين‌بار روايت‌گر عشقی‌ست كهنه اما زنده كه يادش طی تمامی اين سی ماه که از زندانی شدنش می‌گذرد التيام بخش روزها و شب‌های غمناك از تنهايی و دردناك از شكنجه‌ی فرزاد بوده در بندی خانه‌‌های گوهردشت و اوين و سنندج و كرمانشاه.

فرزاد نامه‌اش را با ياد هم‌بازی دوران كودكی‌اش كه بعدها در قامت معشوق رخ می‌نمايد آغاز می‌‌كند. شب هنگام در گرمای تابستان همراه با او در كوچه‌ پس كوچه‌های شهر پرسه می‌زند و به اميد اولين سپيده مشترك با هم بودن‌شان روزی هزار بار با خود تكرار می‌كند "دوشيزه دوشين، بانو شدنت مبارك"2

و در پايان به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری‌های زن بودن. به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام. با یک امضاء به کمپین برابری خواهی زنان می‌پيوندد. یک امضاء به پاس زن بودن و زن ماندن او و ديگر زنان سرزمينش.

ديوارهای بلند و قطور زندان نيز نتوانست مانع از گسترش گفتمان برابری خواهی زنان شود. آوازه‌ی كارزار تغيير برای برابری از بند زنان اوين گذشت و به بند مردان گوهردشت هم رسيد. تا آن‌جا كه در دل فرزاد محكوم به اعدام نيز اميد آفريد و دلش را هوايی كرد.

آری "نازنين؛ هم‌بازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". اين‌جا كه می‌رسم گير می‌كنم. می‌خواهم رد شوم اما نمی‌توانم. چند بار تكرارش می‌كنم. "نازنين؛ هم‌بازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". با بغض می‌گذرم تا با خواندن ادامه‌ی متن در كوچه‌های خلوت خاطرات فرزاد عشق بازی‌های پنهانی و كودكانه‌شان پيش از آن‌كه قانون نانوشته‌ی طبيعت بخواهد بر هم نامحرم‌شان كند را در اولین نگاه و آخرین اشک به نظاره بنشينم.3

حس اين‌كه كاك فرزاد هم‌راهم است از اين پس در کمپین یک میلیون امضاء و شانه به شانه‌اش می‌دهم در اين كارزار بر شور و انرژی‌ام می‌افزايد. مدت‌ها بود با هدف جمع آوری امضاء از خانه بيرون نزده بودم. به همان تك و توك امضاء گرفتن‌ها بدعادت شده بودم. چند باری قرار شد با تعدادی از دوستان كمپينی برای جمع آوری امضاء به صورت گروهی اقدام كنيم اما جور نشد. بار ديگر به چند نفر از دوستان پيشنهاد می‌دهم. تنها سه نفر قبول می‌كنند كه در برنامه‌ی جمع آوری امضاء به صورت گروهی در يك مكان عمومی شركت كنند. شب قبل هم آن نفر ديگر پشيمان می‌شود. می‌مانيم من و بهاره. دل‌سرد می‌شوم. جمع آوری امضای گروهی ‌با دو نفر! اما اين‌بار بهاره است كه اميد می‌دهد و با قاطعيت می‌گويد: می‌رويم.

فكرش را هم نمی‌كردم من تنبل اين ساعت صبح از خواب بيدار شوم. چه روز خوبی. چه هوای خوبی. بهار كُردی در منطقه‌ی ما آغاز شده4. مقصد يكی از تفرج‌گاه‌های اطراف شهر است. بيانيه و دفترچه و خودكار را دستمان می‌گيريم و از اولين نفری كه می‌بينيم شروع می‌كنيم. دقيقاً همان مورد اول با برخورد سردش بدجور ضدحال می‌زند. به فاصله‌ی چند قدم اما دومين نفر با امضای بياينه انرژی مثبت می‌دهد. يكی با بی‌حوصلگی رویش را ازمان بر می‌گرداند، اما آن ديگری با اشتياق به حرف‌های‌مان گوش می‌دهد.

آن خانواده با مِن و مِن كردن و بهانه آوردن عذرمان را می‌خواهند، ولی اين خانواده خيلی تحويل‌مان می‌گيرند. اصرار می‌كنند روی ‌زيراندازشان بنشينيم. برای‌مان ميوه پوست می‌‌كنند و آرزوی موفقيت دارند. يكی امضاء می‌كند. هنوز چند قدم دور نشده‌ايم كه صدای‌مان می‌زند. شوهرم هم می‌خواهد امضاء كند. يكی ديگر امضاء می‌كند. كمی ‌كه دور می‌شويم شوهرش نزدمان می‌آيد. خانمم می‌خواهد امضايش را خط بزند! آن خانم مرتب به بهاره می‌گويد آفرين به اين اراده و اين آقا خطاب به من تكرار می‌كند: آخه لامصب تو كه مردی چرا؟!

موقع برگشت امضاها را می‌شماريم. صد عدد. پيشنهادم را با بهاره مطرح می‌كنم. با خوشحالی می‌‌پذيرد. خودكار را از كيفش بيرون می‌آورد و آن‌جا كه بايد نام خودمان را به عنوان جمع آوری كننده امضاها درج كنيم می‌نويسد «فرزاد كمانگر». من و بهاره اين صد امضاء را تقديم كرديم به فرزاد كمانگر و از طرف او به كمپين يك ميليون امضاء با اميد به برابری و آزادی برای زنان و فرزاد.

راستی يكی از همين روزها بايد سری بزنم به خانه‌ی كاك فرزاد، خدمت دايه خانمش و آن برگه‌ی كمپين را كه دفعه‌ی پيش در خانه‌شان جا گذاشتم تا امضايش كنند پس بگيرم. كاش برگه پر نشده باشد. يك جا برای ‌امضای دستی فرزاد در همان برگه بايد خالی بماند.

پی‌نوشت...

از تو نوشتن قدغن

2ـ با اين يك تكه درگيرم! دو برداشت دارم از آن. يكی ارزش دهی به بكارت دختران كه قرار است شبی به واسطه‌ی فعل مردی از بين برود و در پی آن جايگاه دوشيزه‌ای به بانو ارتقاء يابد و اين جای تبريك دارد! يا نه، می‌توان اين‌گونه برداشت نمود كه تبريك از برای رفع محدوديتی‌ست كه نقض كننده حق مالكيت زن است بر بدن خود و فرزاد نيز در جای ديگری از اين نامه با بيان اين‌كه "زن هنوز مالك تن خود نيست" از سر حسرت بدان اشاره‌ می‌كند. دوست دارم اين برداشت دوم درست باشد.

3ـ در اين بخش از نوشتار به كرات از اصطلاحات و جملاتی كه فرزاد در نامه‌اش به كار برده استفاده شده است.

4ـ در تقويم كُردی منطقه‌ی كرمانشاه فصل بهار از اسفند ماه آغاز می‌شود.

دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

قصه‌ی تلخ هجرت ياران

قرار بود همين سه‌شنبه‌ كه گذشت همراه با همسرش جنوب كردستان را به مقصد شمال اروپا ترك كند. برايش ايميل زدم تا مطمئن شوم به سلامت رسيده‌اند، اما هنوز پاسخی دريافت نكرده‌ام. منتظر جوابش نمی‌مانم و به آن ديگر نازنين دوستم كه او نيز ساكن همان كشور است ايميل می‌دهم و از احوالش می‌پرسم. از رسيدن‌شان خبر می‌دهد و اين‌كه قرار است تا چند روز آينده يكديگر را ملاقات كنند.

خيالم آسوده می‌شود از اين‌كه به سلامت و بدون مشكل رسيده‌اند. اما راستش نمی‌توانم خوشحال باشم. نه، خوشحال نيستم. اصلاً چرا بايد خوشحال باشم؟! مگر می‌شود از رفتن يك دوست خوشحال بود؟! دوستی كه قرار بود خيلی با هم دوست شويم اما فرصت نشد. دوستی كه تازه يكديگر را يافته بوديم و خيلی زود بود تا اين‌گونه از يك دور افتيم. دوستی كه شماره ديدارهای‌مان به سه نرسيده بود كه از چشم هم پنهان شديم. دوستی كه داشتيم از پس مكالمات تلفنی بر گويش يكديگر مسلط می‌شديم. من "هيدی" ياد گرفته بودم و او "كِل" كردن. دوستی كه با رفتنش فرصت نداد تا ميزبانيش را در مهاباد جبران كنم با ميهمانیش به كرماشان. دوستی كه پس از آشنايی و ديدار با او يقين يافتم همان است كه مدت‌ها برای هم‌راهی و هم‌پايی در انجام فعاليت‌ها به دنبالش می‌گشتم. از آن روی كه مستقل بود بدون گرايش حزبی و كنشگر بود از برای حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی.

حدوداً شش ماه پيش بود كه با شك و گمان خبر دادند از ايران خارج شده است. بدون آن‌كه از جريان رفتنش باخبر باشم بر ترديد گوينده مهر تائيد زدم. در تماس‌های آخر احساس كردم برنامه‌ای دارد كه احتياط معذورش می‌دارد از بيانش با غير. پنهان نمی‌كنم كه ابتدا از دستش ناراحت شدم، حتی عصبانی! "نبايد می‌رفت" را مرتب با خودم تكرار می‌كردم. آن شب موسيقی مثل هميشه به كمكم آمد تا بغض بتركانم. نمی‌دانم چطور می‌شود برای كسی دل‌تنگی كنی كه از دستش ناراحتی! كمی زمان لازم داشتم تا بنشينم و با خود انديشه كنم و به اين نتيجه برسم كه بايد به انتخاب او احترام بگذاری. بايد شرايط و موقعيتش را درك كنی و نهايتاً مگر نه اين‌كه بنا بر اصل 13 اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر هر كس در انتخاب محل اقامت خود آزاد است.

با اين استدلالات می‌توانم تصميمش را توجيه كنم اما زمان بيش‌تری لازم دارم تا جای خالی‌اش را به عنوان يك دوست و همكار در كنار خود باور كنم. گفتم زمان زيادی از دوستی و همكاری‌مان نمی‌گذشت ولی همين مدت كوتاه آن‌قدر پررنگ بود و نمود داشت كه از موارد مشابه چند ساله هم پيشی گرفت و جايی همين نزديكی‌ها نشست. در اين بين اما انكار نمی‌كنم حس خودخواهيم را كه بخشی از اين ناراحتی را تبديل به نگرانی ساخت. نگرانی از نبود كسی كه مطمئن بودم از بودنش به هنگام بروز هر مشكلی در پيوند با فعاليت‌هايم به لحاظ پيگيری وضعيت و ساپورت خبری. كاری كه من خود به گاه بازداشت او نتوانستم به خوبی از عهده‌اش برآيم.

با سامان مدت‌ها بود كه از طريق ايميل ارتباط داشتم. پيش از آن او را از طريق فعاليت‌ها و مطالبش می‌شناختم. باری كه قصد سفر به اروميه را داشتم برايش ايميل زدم كه دارم به آن حوالی می‌آيم. هنوز به اروميه نرسيده بودم كه تماس گرفت و برای دو روز بعد با هم قرار ديدار در مهاباد را گذاشتيم. در ترمينال به دنبالم آمد و بعد از خوش و بش معمول نخستين حرفی كه زد اين بود: خوب وقتی آمدی تا چند روز ديگر مراسم شايی‌ام (عروسی) است. اما من بايد همان روز برمی‌گشتم اروميه. قول دادم اگر تا آخر هفته بودم حتماً می‌آيم. ناهار را ميهمان در منزل‌شان شدم. مادر و پدرش چه برخورد گرم و صميمی‌ داشتند. در اتاقش نشستيم و كلی با هم گپ زديم. آهنگ گوش داديم و عكس تماشا كرديم و عكس هم گرفتيم. تكی از من و دو نفری با هم. تكی احتمالاً برای گوشه‌ی خبر! و دو نفری هم برای يادگاری. هر چند عكس تكی را كه بعداً به جای خبر در كنار مصاحبه‌ام ديدم به نظرم زياد جالب نيامد (اون روز خسته‌ی سفر بود عكسم خوب نشد! شنيدين می‌گن عروس بلد نبود برقصه می‌گفت زمين كجه! حالا نمی‌دونم اين به اون ربط داشت اصلاً يا نه :)

می‌دانستم سامان و كسی كه برای بعد از ظهر با او هم در مهاباد قرار ملاقات گذاشته‌ام چندان رابطه‌ی خوبی با يكديگر ندارند. اما لزومی نمی‌بينم كه ديدار با يكی را از ديگری پنهان كنم. همان‌طور كه توقع داشتم برخوردش منطقی بود تا آن‌جا كه برای رفتن به محل كار آن ديگر دوستم همراهی‌ام كرد تا آدرس را در شهر نابلد گم نكنم. آن شب به اروميه برگشتم با اين قصد كه آخر هفته برای مراسم شايی سامان بازگردم و چنين نيز كردم. شادی شركت در جشن ازدواج دوستت به اضافه‌ی ديدار جمعی ديگر از دوستان در آن‌ روز يك طرف و لطف حضور در مراسم عروسی منطقه‌ی موكريان كه ديگر فكر نكنم امكانش برايم به وجود آيد طرف ديگر.

چند ماه بعد از آن است كه سامان بازداشت می‌شود. نمی‌خواهم از آن روزها بگويم چون ايام خوبی نبود. نگرانی از وضعيت او و تماس‌های مكرر با پدر و مادر و همسرش برای گرفتن حال و خبر. بعد از آزادی و قبل از هجرتش در تهران باز هم يكديگر را ديديم. در مراسمی كه برای‌ ارج نهادن بر كوشش‌های حقوق بشری محمدصديق كبودوند رئيس زندانی ‌سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان از سوی‌ كميته‌ی بازداشت‌های خودسرانه برگزار شده بود. از منزل كبودوند كه بيرون زديم مسيری را با هم پياده طی كرديم تا جايی كه بايد از هم جدا می‌شديم و خداحافظی می‌كرديم. اگر می‌دانستم قرار است اين آخرين ديدارمان باشد محكم‌تر در آغوشش می‌كشيدم...

پی‌نوشت...

ـ برای سامان عزيز و همسر گرامی‌اش هر جا كه هستند آرزوی ‌شادمانی و كاميابی دارم

ـ ياران مهاجر ديگری نيز دارم كه تا هميشه‌ی هميشه دوست‌شان می‌دارم. شاهو، آسو، رويا و نفر ديگری كه به دليل امكان بازگشتش از ذكر نامش معذورم!


سه‌شنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

رد مرگ بر ديوارهای شهر

تغيير برای برابری ـ آن‌گاه كه تازه سواد خواندن حروف و چسباندن‌شان به يكديگر برای ساختن كلمه و پرداختن جمله را فرا گرفته بودم از كوچه و خيابان‌های شهر كه می‌گذشتم چشمانم در جستجوی واژه‌ها و جمله‌ها در و ديوارهای شهر را می‌كاويدند. نخست به توصيه‌ی مادرم كه می‌خواست سواد نوآموخته‌اش را محك زند و سپس با كنجكاوی خودم كه در پی يادگيری واژه‌ای نو بودم. آن زمان نشانی از بيلبوردهای تبليغاتی در خيابان‌های شهر تازه از جنگ رسته‌ی من يافت نمی‌شد و نصب تابلوهای بزرگ بر سردر پاساژها و مغازها هم چون امروز چنان باب نبود. اما تا چشم كار می‌كرد ديوارها پر بودند از عبارات و شعارهای نوشته شده با اسپری‌های سياه رنگ كه با خطوطی كج و معوج چهره اين شهر ويران گشته از جنگ را نازيباتر و خشن‌تر به تصوير می‌كشيدند.

در آن زمان "مرگ" و "جنگ" بيش‌ترين و پررنگ‌ترين واژه‌هایی بودند كه بر ديوارهای كوچه و خيابان به چشم می‌آمدند و در ذهن عابر خواننده جای می‌گرفتند. در گذر از كوچه، پس كوچه‌ها به تكرار شعار "مرگ بر ..." خودنمايی می‌كرد. گاهی كسانی در تاريكی شب می‌آمدند، آن سه نقطه را پاك می‌كردند و عنوانی ديگر در تضاد با آن‌چه بود بر جايش می‌‌نشاندند، اما آن‌ واژه كه هميشه باقی می‌ماند "مرگ" بود. به خيابان‌ها كه می‌رسيدی در قالب عباراتی بلندتر و رسمی‌تر اين‌بار "مرگ" در كنار "جنگ" می‌نشست و مزين به نقش گل لاله و تفنگ بر سطح ديوارهای شهر نقش می‌بست. هرچند به اين‌جا كه می‌رسيد به رنگ سرخ و سبز زير عناوين "شهادت" و "دفاع مقدس" توجيه می‌گشت و ارزش می‌يافت.

در عبور از آن سال‌ها شعارنويسی نزد مخالفان كارآيی خود را از دست داد و حاكميت نيز بنرها و بيلبوردها را جايگزين دیوارنوشته‌ها نمود. اگر چه هنوز هم "مرگ" جايگاه ويژه خود را در اين ميان حفظ كرده است. اما ديگر با اسپری نوشتن بر ديوارهایی كه شهرداری با هزينه كردن از ماليات دريافتی از شهروندان سعی در پاك نمودن و پاكيزه نگاه داشتن آن‌ها دارد نه تنها از مد افتاده كه حتی انجام اين عمل با توجه به نصب تابلوهای هشدار دهنده بر ديوارهای شهر می‌تواند پيگرد قانونی نيز داشته باشد. چه رسد به آن‌كه عده‌ای هياهو كنان روز روشن و در حضور مأموران انتظامی از ديوارهای خانه‌ای آويزان شوند و اقدام به شعارنويسی كنند!

امروز كه ديدگانم را از آن ديوارهای دوران كودكی‌ بر می‌گردانم و از پشت مانيتور به عكس‌های ديوار محل زندگی و دفتر كار شيرين عبادی خيره می‌سازم باز هم شعار "مرگ" را می‌بينم كه با همان اسپری سياه رنگ و خطوط نازيبا اين‌بار بر ديوار آجرنمای خانه‌ای نقش بسته كه زنی بيزار از "مرگ" و "جنگ" را در خود جای داده است. زنی كه اين روزها نامش با مدافعان حقوق بشر و شورای صلح چنان گره خورده كه سخن راندن از اين دو بدون آوردن نام وی به گوش مخاطب ناآشنا می‌آيد و ذكر نامش در برخورد با شهروندان هنگام جمع آوری امضاء برای كمپين تغيير برای برابری اعتبار می‌آورد و جلب اعتماد می‌كند.

"ننگ" شعار واژه ديگری‌ست كه در كنار "مرگ" خطاب به صاحب ‌اين خانه بر ديوارها حك شده است. عجبا! صد عجبا! چه كسی را بايد که ننگش آيد؟! زنی كه با دريافت معتبرترين جايزه بين‌المللی به واسطه‌‌ی كوشش‌های حقوق بشری‌اش برای خود و ما افتخاری پايدار آفريد؟! زنی كه آبرويی گشت بر بی‌آبرويی دولت‌مردانی كه در پايانه‌های جهانی در صف انگشت نگاری جای‌مان دادند؟! زنی كه نامش اعتباری شد بر بی‌اعتباری دولت‌مردانی كه نام‌شان در ليست افراد تحت تعقيب اينترپل قرار گرفت؟! زنی كه حضور شايسته‌اش در مجامع بين‌المللی جبرانی هر چند اندك گرديد بر حضور پرهياهوی دولت‌مردانی كه با كلام‌شان موجبات خنده حاضران و هو كردن خودشان را فراهم آوردند؟!

آری هنوز رد "مرگ" بر ديوارهای ‌شهر پيداست... و باشد كه اين‌بار تا مدتی بر سطح اين ديوارها باقی بماند تا ذهن عابران كوچه‌ی عبادی را حتی برای لحظه‌ای درگير سازد و شايد كودكی نوآموخته در گذر از اين كوچه واژه "مرگ" را ببيند و بخواند و در پرسش از مادرش در يافتن معنی اين واژه و دليل نوشتن آن بر ديوار اين خانه اما معنا و تعبيری متفاوت از قصد نويسندگان اين خطوط نازيبا در ذهنش جای گيرد.


سه‌شنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

من متهم می‌كنم

يحتمل هر يك از ما اگر خود گوينده‌‌اش نباشيم حداقل از زبان ديگران شنيده‌ايم از اين دست حرف و حديث‌ها را در مورد كنش‌گران كه مثلاً فلانی به اين خاطر كه دستگير نمی‌شود پس از خودشان است! حال اگر بازداشت شود و زود آزاد گردد، پس همكاری كرده است! اگر بازداشت شود و دير آزاد شود پس لابد يك غلطی نموده است!! و در مورد شكنجه شدن يا نشدن، صدور حكم سبك يا سنگين تا رسد به اعدام نيز به همين ترتيب الی آخر...

اين‌ها كه گفتم می‌تواند در حد همان حرف و حديث باقی مانده و دور همين قضيه‌ "از خودشان" و "به خودمان" چرخ بخورد يا تبديل به اتهاماتی بزرگ‌تر شود بدون آن‌كه گويندگانش از عواقب چنين اظهارنظرهای نسنجيده‌ای ـ‌ حتی در حد احتمال يا از سر مزاح ـ كه می‌‌تواند دامن‌گير شخص مورد خطاب گردد آگاه باشند. اعتراف می‌كنم كه خود باری مرتكب شدم چنين حماقتی را و تذكر به‌جای يك دوست كه با بيانی تند و تأكيدی برحذرم داشت از بازگو كردن چنين سخنی نزد ديگران سبب گشت تا از آن پس به گاه اظهارنظر راجع‌به افراد به اين مهم توجه بيش‌تری نمايم.

اشاره‌ام به پديده قدیم الوجود و جدید العموم اتهام زنی و پرونده سازی برای افراد است كه لزوماً هم نه در جريان يك پروسه‌ی امنيتی ـ قضايی كه بعضاً از سوی همين دور و بری‌های خودمانی و نه با آوردن ادله و بينه‌ی مستدل و كافی كه از روی برداشت‌های غرضی و مرضی و با تحليل‌های آبكی و كشككی به نتيجه‌گيری‌ها و گمانه‌زنی‌های بس الکی و پشمكی منجر می‌شود كه توجيه آن تنها از ذهن تخيل‌پرداز و البته به دردسرانداز ايشان برمی‌آيد.

دُرافشانی آن انگشت شمار هم‌دانشگاه‌يانی كه با گفت‌و‌گوی چهره به چهره با هر آن‌كس كه به گاه حضور ستاره سهيل مانندم در دانشگاه سلام و كلامی با هم داشتيم، سعی در نماياندن چهره‌‌ی فردی خطرناك به نام ك.ك (يك پ در ابتدا كم دارد تا خطرناك‌تر شود!) داشتند كه به ادعای ايشان با هر چه ضدانقلاب است نشست و برخواست دارد و تا كنون چندين و چند بار دستگير و بازداشت (حاشا از باری و جاری!) شده است و هر آن‌كس در دانشگاه شانه به شانه‌اش دهد فردايش يك كله در دفتر حراست است و بايد يك پا سين جين پس بدهد!! گذشته از بی‌اثر ماندش به دليل بی‌اساس بودنش كم بود كه اين روزها بايد از لابه‌لای سخنان فلانی از نيت پنهان خويش در پوشش كشيدن بر فعاليت‌هايم تحت عناوين مختلف آگاه شوم و در پرده‌ای ديگر بيسانی نامی طوطی‌وار اما با لحنی‌ دوستانه‌تر برايم از خط قرمزی سخن بگويد كه تصوير عينی‌اش هنوز برای خود ناطقش ناشناخته است و هر آن‌چه در موردش می‌داند باز می‌گردد به آن‌چه كه فلانی شب گذشته تند و تند بر زبانش گذاشته و به اصطلاح معروف پُرش كرده است.

چه عكس‌العملی می‌توانستم نشان دهم به گاه شنيدن اين سخنان كه مطرح ساختن و پرداختن به آن اصولاً از حوزه همكاری و حتی رفاقت با آنان خارج بود و يادآوری آن گران اتهام پوششی بودن حضورم در آن محل كه تداعی‌گر ادعاهای ستون ويژه كيهان بود در پوشش خواندن فعاليت‌های مدنی و حقوق بشری جهت اقدام به براندازی نرم و انقلاب مخملی و... به‌جز اختيار سكوت كه اگر می‌شكستمش يا خنده بالا می‌آوردم يا تعفن. هر چند كه اين سكوت نيز نزد آن ديگر رفيق تعبير به سير خيالی در ارتفاعات نقطه‌ای از اين ديار گشت!

شايد نقل اين خاطره‌ی نسبتاً طولانی آن هم از زبان مرده كه وقوعش باز می‌گردد به خيلی سال‌ها پيش در انتهای اين متن كوتاه غيرمرتبط به نظر آيد با آن‌چه در آغاز آمد اما در پايان شايد به درك مخاطب خاص از موضوعی كه انگيزه نگارش اين دو چند خط شده ياری رساند. دوباره تأكيد می‌كنم شايد!

يكی از آشنايان تعريف می‌كرد: «روزی در محل كارمان (يكی از ادارات دولتی كرمانشاه) دو همكار سر مسئله‌ای با هم به جر و بحث پرداختند تا آن‌جا كه كارشان به دعوای شديد لفظی كشيد. در اين ميان يكی از ايشان خطاب به ديگری با صدای بلند فرياد می‌زد كه اصلاً تو مجاهدی بايد گزارشت را بدهم تا از اداره اخراجت كنند! فرد مورد خطاب هم متعجب و برافروخته از اين اتهام می‌گفت گزارش لازم نيست اگر راست می‌گويی بيا و همين الان در حضور اين همكاران ثابت ببينم. او نيز كلماتی درهم و برهم رديف كرد و از ميان اين آشفتگی كلامی متوجه شديم اشاره‌اش به صحبت‌های آن روز اين همكارمان است كه از گرانی خرج و مخارج زندگی گله می‌كرد و بر باعث و بانی‌ اين وضعيت لعنت می‌‌فرستاد.

جالب آن‌كه اين همكار محترم خودش آن روز شنونده اين صحبت‌ها بود و حتی در هم‌دردی با گوينده از وضعيت گرانی ابراز ناراحتی می‌كرد. اما حالا در اين بل بشو كه هر يك از طرف‌های دعوا می‌خواست برای كوبيدن آن ديگری چماقی برای خود بتراشد او هم اين حرف‌ها را چماقی از جنس مجاهد كرده و بر سر اين رفيق ما می‌كوبيد.

هر چه سعی كرديم آرامش كنيم توفير نكرد و وی همچنان داد و بی‌داد كه بله من عين همين حرف‌ها را از راديو مجاهد شنيده‌ام كه رژيم را مسبب گرانی معرفی كرده‌، پس فلانی هم، مجاهد است! و من الان می‌روم تمام اين‌ها را به حراست اداره اطلاع می‌دهم تا ببينم باز هم برای من كُركُری می‌خواند.

وی را به كناری كشيدم و گفتم مرد ناحسابی آخر اين چه تهمتی‌ست كه به اين بنده خدا می‌زنی! از روی ما خجالت نمی‌كشی؟ ما كه آن روز بوديم و شنيديم كه اين بيچاره فقط از گرانی شكايت كرد و بس. حالا تو می‌خواهی اين را تبديل كنی به اتهامی سياسی و اين بدبخت را از نان خوردن بيندازی و از اين حرف‌ها.

در اين حين كه ما مشغول آرام كردن اين همكار بوديم آن ديگری كه فرصت فكر كردن به اتهامات نسبت داده شده به خود را پيدا كرده بود انگار كه از ميان مدعيات عليه خود آتويی از گوينده گرفته و اعتماد به نفسش را بازيافته بود با حالتی تمسخر آميز آمد و گفت ولش كنيد تا هر جا كه دوست دارد برود و گزارش بدهد تا ببينم من آنم كه اين آقا می‌گويد يا ايشان كه به منافقين می‌گويد مجاهد و هر شب راديوشان را گوش می‌دهد!!

آن چند نفر كه در اتاق بوديم همه بی‌اختيار نيش‌مان باز شد و اين همكار ما هم كه ديد حسابی ضايع كرده و بند را آب داده به مِن و مِن افتاد. حالا ما بايد سراغ آن يكی می‌رفتيم و او را آرام می‌كرديم. خلاصه آن‌قدر گفت و گفتند و گفتم و گفتيم تا هر دو آرام گرفتند و سر جايشان نشستند و اين غائله كه از يك مسئله‌ی كوچك شروع شده بود ختم به خير كه نه لانه‌كم ختم به اتاق حراست نشد».

پی‌نوشت...

وقتی مرتب بخواهی خودسانسوری و ديگرسانسوری كنی چنين متن بی سر و ته‌ای از آب در می‌آيد :(


جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

کمپین و جایزه در شب نشینی خانوادگی

گورين ئه‌را يه‌كسانی: جديداً كم پيش می‌آيد در ميهمانی‌های خانوادگی ‌شركت كنم مگر به ضرورت يا كه اصرار مادرم. اما اين بار فرق می‌كرد. ميهمانی امشب فرصتی بود تا حضوراً از كسی كه كار ارزشمندی را برايم انجام داده بود تشكر كنم. پس خودم، شيرينی در دست پيش‌قدم شدم.

با كمی فاصله از جمع نشسته و سرگرم تماشای تلويزيون بودم. نمی‌دانم چه كسی اول شروع كرد اما تا به خود آمدم ديدم بحث بر سر كمپين يك ميليون امضاست و جايزه سيمون دوبووار! تقريباً همه در آن جمع كوچك خانوادگی كه پيش‌تر بيانيه‌ی كمپين را امضاء كرده بودند از طريق شبكه‌های ماهواره‌ای در جريان تعلق جايزه به كمپين و دريافت آن توسط خانم بهبهانی قرار داشتند. جالب آن‌كه هر كس به واسطه‌ی همان يك امضاء كه پای بيانيه گذاشته بود نسبت به كمپين و جايزه احساس تعلق می‌كرد و خود را محق به اظهارنظر در اين مورد می‌دانست.

در اين ميان مادرم به واسطه‌ی ميزبانی يكی دو باره جلسات كمپينی و آشنايی با چند نفر از فعالان آن و البته جمع آوری چند امضاء احساس ويژه‌ای داشت و بيش‌تر در بحث مشاركت می‌كرد و خاله‌ی بزرگم كه "بی‌بی"‌ صدايش می‌زنيم و در عين پيری بسيار شيرين سخن است اما كم‌تر خود را در بحث دخيل می‌دانست. به يادش می‌آورم كه او هم بيانيه‌ی كمپين را امضاء كرده و تازه امضای او از همه معتبرتر است زيرا كه پای بيانيه را اثر انگشت گذاشته است. خيلی زود به ياد می‌‌آورد و من هم جريان امضاء گرفتن از بی‌بی را برای همه تعريف می‌كنم.

{هر بار كه از بی‌بی می‌خواستم تا بيانيه را امضاء كند بايد يك بار متن را كامل برايش می‌خواندم و آخر سر می‌گفت «اين‌ها همه‌اش حرف است زن خودش بايد عرضه و قابليت داشته باشد» و فوراً از خودش مثال می‌آورد كه «مگر من نبودم نه سواد داشتم و نه شغل و درآمد، ولی زير بار حرف زور شوهرم نمی‌رفتم» و با افتخار و آب و تاب از پيروزی‌های خود در مشاجرات و دعواها بر مرحوم همسرش می‌گفت و در پايان تأكيد بر اين‌كه «زن بايد خودش به لحاظ مالی مستقل باشد كه اگر شوهرش دستش را برد پشتش تا باسنش را بخاراند فكر نكند می‌خواهد به او خرجی بدهد».

هر دفعه كه برای بی‌بی توضيح می‌دادم اين‌ها كه در بيانيه آمده مربوط می‌شود به قوانينی كه هزاری زن هم به قول تو باعرضه و قابليت باشد به وقت گرفتار شدن با مشكلات حقوقی نمی‌تواند مانع از اجرايی شدن آن‌ها شود دوباره می‌خواست تا قوانين را برايش بخوانم و اين بار اما استدلالش برای امضاء نكردن اين بود كه «خُب اين‌ها كه گفتی چه ربطی به من داشت. می‌خواهم شوهر كنم يا طلاق بگيرم و يا اين‌كه سرپرستی بچه‌هايم را قبول كنم»

ديگر بی‌خيال امضاء گرفتن از خاله شده بودم. تا اين‌كه بالاخره با دريافت علاقه‌ی ويژه بی‌بی ‌به دخترانش و مطرح كردن اين‌كه اگر دور از جان اتفاقی برايش بيافتند آن‌ها نصف برداران‌شان از مال او ارث خواهند برد. زود برگه را انگشت زد و تأكيد داشت كه جلو اسمش بنويسم به دخترانش بايد بيش‌تر برسد!}

به بحث كمپين و جايزه باز می‌گرديم و اين‌بار مسئله‌ی وجه نقدی جايزه مطرح می‌شود. يكی نظرش اين است كه بايد پول را می‌گرفتيد و در كمپين و برای خودتان هزينه می‌كرديد. ديگری می‌گويد پول را می‌گرفتيد و به زنان نيازمند می‌داديد. اما اكثراً عدم دريافت وجه نقدی را بهترين تصميم می‌دانند و می‌گويند خيال خودتان را راحت كرديد اگر نه بايد بعد از اين مرتب برای هر كس توضيح می‌داديد كه پول را كجا و چطور مصرف كرديد و از طرفی هم دست حكومت در اتهام زنی باز می‌شد كه بله اين‌ها از خارج كشور تأمين مالی می‌شوند. در اين ميان اما يكی از نظرات برايم بسيار جالب و قابل تأمل است. او كه می‌گويد اگر بعد از دريافت پول جايزه به من مراجعه می‌شد برای گرفتن امضاء در اين‌كه واقعاً از روی باور و اعتقاد و با هدف آگاه سازی و تغییر قوانین اقدام به جمع آوری امضاء می‌كنيد يا بابت اين كار احياناً پولی هم دريافت می‌‌نمائيد دچار ترديد می‌شدم.

به ياد بحث‌های ‌مطرح شده در ميلينگ ليستی می‌افتم كه برای تصميم گيری در مورد دريافت يا عدم دريافت جايزه نقدی راه اندازی گرديد و نهايتاً به رأی گيری گذاشته شد. موافقان و مخالفان نظر می‌دادند و دلايل‌شان را بيان می‌داشتند و در اين بين حتی كسانی بودند كه تغيير نظر دادند. خود من هم از آن دسته بودم كه نخست با دريافت جايزه موافق و سپس نظرم تغيير كرد هرچند كماكان حساب جايزه را از كمك مالی جدا دانسته و می‌دانم. حال با مطرح شدن بحث كمپين و جايزه در آن شب نشينی خانوادگی و شنيدن نظرات آن جمع به عنوان نمونه‌ی بسيار كوچكی از امضاء كنندگان بيانيه‌ی كمپين به ويژه آن نظر آخر فكر می‌كنم ما بهترين تصميم را گرفتيم.